قاصدک غم دارم،
غم آوارگی و دربدری،
غم تنهایی و خونین جگری
قاصدک وای به من همه از خویش مرا می رانند،
همه دیوانه و دیوانه ترم می خوانند
مادر من غم هاست،مهد و گهواره ی من ماتم هاست،
قاصدک دریابم!
روح من عصیان زده و طوفانیست،
آسمان نگهم بارانیست
قاصدک غم دارم،غم به اندازه سنگینی عالم دارم،
غم من صحراهاست،افق تیره او ناپیداست
قاصدک دیگر از این پس منم و تنهایی
و به تنهایی خود در هوس عیسایی،
و به عیسایی خود منتظر معجزه ای _غوغایی
قاصدک حال گریزش دارم،
می گریزم به جهانی که در آن پستی نیست،
پستی و مستی و بد مستی نیست
می گریزم به جهانی که مرا ناپیداست
شاید آن نیز فقط یک رویاست

***********************************************

دلمان خوش است که می نویسیم و دیگران میخوانند و عده ای می گویند ،


آه چه زیبا ، و بعضی اشک می ریزند و بعضی می خندند


دلمان خوش است به لذت های کوتاه ، به دروغ هایی که از راست بودن

قشنگترند ،


به اینکه کسی برایمان دل بسوزاند یا کسی عاشقمان شود


با شاخه گلی دل می بندیم ، و با جمله ای دل می کنیم


دلمان خوش است به شب های دو نفری و نفس های نزدیک


دلمان خوش می شود به برآوردن خواهشی و چشیدن لذتی


و وقتی چیزی مطابق میل ما نبود چقدر راحت لگد می زنیم


و چه

ساده می شکنیم همه چیز را