قطار شهر بازی

 

در زندگي افرادي هستند كه مثل قطار شهربازي هستند

از بودن با اونا لذت مي بري ولي باهاشون به جايي نمي رسي

نکته های خواندنی

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر زيباروي كشاورزي بود. به نزد كشاورز رفت تا از او اجازه بگيره. كشاورز براندازش كرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر را يك به يك آزاد ميكنم، اگر توانستي دم یکی  از اين سه گاو را بگيري، مي تواني با دخترم ازدواج كني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ترين گاوي كه تو عمرش ديده بود به بيرون دويد. فكر كرد يكي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري باشه، پس به كناري دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنكردني بود! در تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميكوبيد، خرخر ميكرد و وقتي او رو ديد،  گاو بعدي هر چيزي هم كه باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و گذاشت گاو از مرتع عبور كنه و از در پشتي خارج بشه. براي بار سوم در طويله بار شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، كوچك ترين و لاغرترين گاوي بود كه تو عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز كرد… اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه…
بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشكل؛ اما زماني كه بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد ديگه موجود نباشن.
براي همين، هميشه اولين شانس رو درياب!!!
 
******************

شخصي گل سرخي کاشت، وفادارانه به آن آب داد و پيش از آن که گل بدهد خوب به آن نگاه کرد.او غنچه اي را که به زودي مي شکفت و همچنين تيغ ها را ديد. با خود فکر کرد: چگونه گلي زيبا مي تواند از گياهي که گرفتار تيغ هاي تيز فراوان است ، به دست آيد؟ او که از اين موضوع ناراحت شده بود، از آب دادن به گل سرخ غفلت کرد و پيش از آن که غنچه، آماده ي شکفتن شود، ازبين رفت.
پس اين قضيه در مورد افراد بسياري صادق است. درون هر ذاتي، گلي سرخ هست. صفاتي خدايي که از تولد در ما کاشته شده اند در ميان خارهاي اشتباهاتمان رشد مي کنند. بسياري از ما به خود نگاه کرده و تنها خارها يا همان نواقص را مي بينيم؛ نا اميد شده و مي پنداريم که هيچ خوبي اي نمي تواند از ما منتشر بشه. در حقيقت ما از آب دادن به نهال خوبي در نهادمان غافل مي شويم که در نهايت مي ميرد. ما هرگز به قابليت بالقوه خود واقف نمي شويم.
بعضي گل سرخ را در درونشان نمي بينند، پس ديگري بايد آن را نشانشان بدهند.
يکي از بزرگترين نعمت هايي که فرد مي تواند از آن بهره مند باشد توانايي براي گذر از خارها و يافتن گل سرخ در ديگران است. اين ويژگي عشق است که به فردي بنگرد و با علم به خطاهايش، نجابت را در روحش يافته و به او کمک کند تا دريابد که مي تواند بر مشکلاتش فائق آيد. اگر ما گل سرخ را به او نشان دهيم، او بر تيغ ها غلبه خواهد کرد.
وظيفه ما دراين جهان اينکه به ديگران با نشون دادن رزهاشون به اونها کمک کنيم ، نه خارهاشون. ما هر شخصي رو درک خواهيم کرد ، فقط در اون لحظه که مي تونيم عشق رو بدست بياريم ، فقط در اون لحظه که مي تونيم در باغچه خودمون شکوفه کنيم

******************

میتوانی اندازه خدا را با اندازه نگرانیهایت تجسم کنی. هر چه نگرانی هایت بزرگتر باشد، خدا کوچکتر است

***********************************

نشانی این نوشتار

 

 

روزگاری بهتر

روزگار بهتري از راه مي رسد

 

It's going to be okay

روزگار بهتري از راه مي رسد
 
Just give tings a little time
كمي شكيبا باش
 
And in the meantime…
و تا آن زمان ...
 
Keep believing in yourself;
خود را باور بدار
 
Take the best of care;
هماره هوشيار باش
 
Try to put things in perspective;
بكوش تا دورنماي همه چيز را در نظر آوري
 
Remember what's most important
مهمترين ها را به ياد بسپار
 
Don't forget that someone cares;
فراموش مكن كه ديگري نگران توست
 
Search for the positive side;
درجستجوي جنبه مثبت (هرچيز) باش
 
Learn the lessons to be learned;
بياموز درسهاي اموختني را
 
And find your way through to the inner qualities;
به سوي گنجينه هاي درون راه بگشا
 
The strength, the smiles,
با تكيه بر توانايي ،  لبخند
 
The wisdom and the optimistic outlook
خرد و خوشبيني
 
Those are such special parts of you
اينهاست پاره هاي يگانه وجودت
 
It's going to be okay

سنگ

سنگي بر پيشاني سنگي كوه خورد،
كوه خنديد و سنگ شكست...

يك روز كوه ميشكند، خواهي ديد...

دوقلوها

 

دو قلوهای سیاه وسفید

 

نیچه مرده است

نیچه مرده است!

فیلسوف پلشت بلند شد و نشست کتاب ها و ورق های اطراف خودش را جمع کرد خودکار خودش را از لابلای اوراق در هم پیدا کرد و ورق سفیدی را برداشت و دوباره دراز کشید.

به نتیجه ای رسیده بود که ذهنش را مدتها به خود مشغول کرده بود.با تبختر با سبیل های کلفتش ور رفت و خودکار را در صفحه سفید به حرکت در آورد و محصول تفکرات خودش را نوشت:خدا مرده است!

***

شب بود و مدتها می گذشت از آن روزی که فیلسوف از مرگ خدا خبر داده بود.فیلسوف حالش خوب نبود و بعد از مدت اندکی مرد .به همین راحتی .اما فردا باز هم خورشید خدا از مشرق طلوع می کرد و فیلسوف مرده بود

کلاغ و طوطی

کلاغ و طوطی

کلاغ و طوطی هر دو سیاه و زشت آفریده شدند طوطی شکایت کرد و

خداوند او را زیبا کرد ولی کلاغ گفت : هر چه از دوست رسد نیکوست و

نتیجه آن شد که می بینی .

طوطی همیشه در قفس کلاغ همیشه آزاد

عاقبت خودخواهی

قورباغه كوچولو به قورباغه بزرگی كه كنار بركه نشسته بود می گفت: وای پدر،من یك هیولای وحشتناك دیدم. او به بزرگی یك كوه بود و روی سرش هم شاخ داشت. دم درازی داشت و پاهایش هم سم داشت.

 

قورباغه پیر گفت: بچه جان، اونی كه تو دیدی فقط یك گاو نر بوده است. آن خیلی هم بزرگ نیست و ممكن است یك كمی از من بزرگتر باشد.

من می توانم خودم را به همان اندازه بزرگ كنم، تو می توانی خودت ببینی.سپس خودش را باد كرد و باد كرد.

بعد از قورباغه كوچولو پرسید: از این هم بزرگتر بود؟

قورباغه كوچولو كه هیجان زده شده بود،گفت: خیلی بزرگتر از این بود.

 

قورباغه پیر دوباره خودش را بیشتر باد كرد و پرسید: آن گاو نر هم این اندازه بود مگه نه؟

و باز قورباغه كوچولو جواب داد: بزرگتر پدر، خیلی بزرگتر.

 

دوباره قورباغه پیر نفس عمیقی كشید و خودش را بیشتر باد كرد و بزرگتر و بزرگتر شد. سپس به پسرش گفت: من مطمئن هستم كه آن گاو نر از این اندازه بزرگتر نبود.

اما در یك لحظه قورباغه پیر كه خودش را خیلی باد كرده بود تركید.

 

 

بچه های عزیز یادتون باشد كه اونهایی كه خیلی خودخواه هستند و خودشان را بهتر از هر كسی می بینند باعث از بین رفتن خودشان می شوند.

بدون شرح

 

عکسهای بدون شرح

احمق یا دیوانه

مردی در هنگام رانندگی، درست جلوی حياط يک تيمارستان پنچر شد و مجبورشد همانجا به تعويض لاستيک بپردازد. هنگامی که سرگرم اين کار بود، ماشين ديگری به سرعت ازروی مهره های چرخ که در کنار ماشين بودند گذشت و
آنها را به درون جوی آب انداخت و آب مهره ها را برد.
مرد حيران مانده بود که چکار کند.




.
.
..
...
.
.
.
شما بودید چه می کردید ؟؟؟
.
.
.
.
.


تصميم گرفت که ماشينش را همانجا رها کند و برای خريد مهره چرخ برود.

.
.
.
.
.
.
.


در اين حين، يکی از ديوانه ها که از پشت نرده های حياط تيمارستان نظاره گر اين ماجرا بود، او را صدا زد و گفت: از ٣ چرخ ديگر ماشين، از هر کدام يک مهره بازکن و اين لاستيک را با ٣ مهره ببند و برو تا به تعميرگاه برسی.
آن مرد اول توجهی به اين حرف نکرد ولی بعد که با خودش فکر کرد ديد راست می گويد و بهتر است همين کار را بکند. پس به راهنمايی او عمل کرد و لاستيک زاپاس را بست.
هنگامی که خواست حرکت کند رو به آن ديوانه کرد و گفت: «خيلی فکر جالب و هوشمندانه ای داشتی. پس چرا توی تيمارستان انداختنت؟

ديوانه لبخندی زد و گفت: من اينجام چون ديوانه ام. ولی احمق که نيستم

ماجرای زن و خدا

روزی روزگاری زنی در کلبه ای کوچک زندگی می کرد. این زن همیشه با خداوند صحبت می کرد

و با او به راز و نیاز می پرداخت. روزی خداوند پس از سالها با زن صحبت کرد و به زن قول داد

که آن روز به دیدار او بیاید. زن از شادمانی فریاد کشید، کلبه اش را آماده کرد و خود را آراست

و در انتظار آمدن خداوند نشست! چند ساعت بعد در کلبه او به صدا درآمد! زن با شادمانی

به استقبال رفت اما به جز گدایی مفلوک که با لباسهای مندرس و پاره اش پشت در ایستاده بود،

کسی آنجا نبود! زن نگاهی غضب آلود به مرد گدا انداخت و با عصبانیت در را به روی او بست.

دوباره به خانه رفت و دوباره به انتظار نشست! ساعتی بعد باز هم کسی به دیدار زن آمد.

زن با امیدواری بیشتری در را باز کرد. اما این بار هم فقط پسر بچه ای پشت در بود.

پسرک لباس کهنه ای به تن داشت، بدن نحیفش از سرما می لرزید

و رنگش از گرسنگی و خستگی سفید شده بود. صورتش سیاه و زخمی بود و امیدوارانه به زن نگاه می کرد! زن با دیدن او بیشتر از پیش عصبانی شد و در را محکم به چهار چوبش کوبید.

و دوباره منتظر خداوند شد. خورشید غروب کرده بود که بار دیگر در خانه زن به صدا درآمد.

زن پیش رفت و در را باز کرد…

پیرزنی گوژپشت و خمیده که به کمک تکه چوبی روی پاهایش ایستاده بود، پشت در بود.

پاهای پیرزن تحمل نگه داشتن بدن نحیفش را نداشت. و دستانش از فرط پیری به لرزش درآمده بود.

زن که از این همه انتظار خسته شده بود، این بار نیز در را به روی پیرزن بست!

شب هنگام زن دوباره با خداوند صحبت کرد و از او گلایه کرد که چرا به وعده اش عمل نکرده است!؟

آنگاه خداوند پاسخ گفت:

من سه بار به در خانه تو آمدم، اما تو مرا به خانه ات راه ندادی!

 

هوسهای مورچه های

يک مورچه در پي جمع کردن دانه هاي جو از راهي مي گذشت و نزديک کندوي عسل رسيد. از بوي عسل دهانش آب افتاد ولي کندو بر بالاي سنگي قرار داشت و هر چه سعي کرد از ديواره سنگي بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پايش ليز مي خورد و مي افتاد.
هوس عسل او را به صدا درآورد و فرياد زد:«اي مردم، من عسل مي خواهم، اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا به کندوي عسل برساند يک «جور» به او پاداش مي دهم.»
يک مورچه بالدار در هوا پرواز مي کرد. صداي مورچه را شنيد و به او گفت:«نبادا بروي ها... کندو خيلي خطر دارد!»

مورچه گفت:«بي خيالش باش، من مي دانم که چه بايد کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نيش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمي ترسم، من عسل مي خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پايت گير مي کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگير مي کرد هيچ کس عسل نمي خورد.»
بالدار گفت:«خودت مي داني، ولي بيا و از من بشنو و از اين هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برايت گران تمام مي شود و ممکن است خودت را به دردسر بيندازي.»
مورچه گفت:«اگر مي تواني مزدت را بگير و مرا برسان، اگر هم نمي تواني جوش زيادي نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسي که نصيحت مي کند خوشم نمي آيد.»
بالدار گفت:«ممکن است کسي پيدا شود و ترا برساند ولي من صلاح نمي دانم و در کاري که عاقبتش خوب نيست کمک نمي کنم.»
مورچه گفت:«پس بيهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قيمتي شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشيد:«يک جوانمرد مي خواهم که مرا به کندو برساند و يک جو پاداش بگيرد.»
مگسي سر رسيد و گفت:«بيچاره مورچه، عسل مي خواهي و حق داري، من تو را به آرزويت مي رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را مي گويند «حيوان خيرخواه!»
مگس مورچه را از زمين بلند کرد و او را دم کندو گذاشت و رفت.
مورچه خيلي خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتي، چه کندويي، چه بويي، چه عسلي، چه مزه يي، خوشبختي از اين بالاتر نمي شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع مي کنند و هيچ وقت به کندوي عسل نمي آيند.»
مورچه قدري از اينجا و آنجا عسل را چشيد و هي پيش رفت تا رسيد به ميان حوضچه عسل، و يک وقت ديد که دست و پايش به عسل چسبيده و ديگر نمي تواند از جايش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار  ------- دست و پايش در عسل شد استوار

از تپيدن سست شد پيوند او   ----------دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه براي نجات خود کوشش کرد نتيجه نداشت. آن وقت فرياد زد:«عجب گيري افتادم، بدبختي از اين بدتر نمي شود، اي مردم، مرا نجات بدهيد. اگر يک جوانمرد پيدا شود و مرا از اين کندو بيرون ببرد دو جو به او پاداش مي دهم.»

گر جوي دادم دو جو اکنون دهم   -------- تا از اين درماندگي بيرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمي گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمي خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهاي زيادي مايه گرفتاري است. اين بار بختت بلند بود که من سر رسيدم ولي بعد از اين مواظب باش پيش از گرفتاري نصيحت گوش کني و از مگس کمک نگيري. مگس همدرد مورچه نيست و نمي تواند دوست خيرخواه او باشد.»

3 داستان خواندنی

کشاورزی فقير از اهالی اسکاتلند فلمينگ نام داشت. يک روز، در حالی که به دنبال امرار معاش خانواده‌اش بود، از باتلاقی در آن نزديکی صدای درخواست کمک را شنيد، وسايلش را بر روی زمين انداخت و به سمت باتلاق دويد...
پسری وحشت زده که تا کمر در باتلاق فرو رفته بود، فرياد می‌زد و تلاش می‌کرد تا خودش را آزاد کند.
فارمر فلمينگ او را از مرگی تدريجی و وحشتناک نجات داد...
روز بعد، کالسکه‌ای مجلل به منزل محقر فارمر فلمينگ رسيد.
مرد اشراف‌زاده خود را به عنوان پدر پسری معرفی کرد که فارمر فلمينگ نجاتش داده بود.
اشراف زاده گفت: «می‌خواهم جبران کنم شما زندگی پسرم را نجات دادی.»
کشاورز اسکاتلندی جواب داد: «من نمی‌توانم برای کاری که انجام داده‌ام پولی بگيرم.»
در همين لحظه پسر کشاورز وارد کلبه شد.
اشراف‌زاده پرسيد: «پسر شماست؟»
کشاورز با افتخار جواب داد: «بله»
- با هم معامله می‌کنيم. اجازه بدهيد او را همراه خودم ببرم تا تحصيل کند. اگر شبيه پدرش باشد، به مردی تبديل خواهد شد که تو به او افتخار خواهی کرد...
پسر فارمر فلمينگ از دانشکدة پزشکی سنت ماری در لندن فارغ التحصيل شد و همين طور ادامه داد تا در سراسر جهان به عنوان سِر الکساندر فلمينگ کاشف پنسيلين مشهور شد...
سال‌ها بعد، پسر همان اشراف‌زاده به ذات الريه مبتلا شد.
چه چيزی نجاتش داد؟ پنسيلين
 
**************
رووان از کیت خواستگاری کرد. و برای او توضیح داد که مادرش در سانحه رانندگی درگذشته است. و با پدرش زندگی می کند.
کیت به رووان گفت: می خواهم فقط با تو زندگی کنم! اصلا تحمل زندگی و نگهداری از پدرت را ندارم!
رووان دو روز بعد پدر خود را به خانه سالمندان برد! سپس با اشتیاق موضوع را به کیت تعریف کرد. و از او خواست دیگر بهانه ای برای ازدواج نداشته باشد.
اما کیت گفت: من با تو ازدواج نخواهم کرد!
رووان دلیل این تغییر عقیده را پرسید و کیت با خونسردی پاسخ داد: واضح است. تو با یک در خواست کوچک، پدر عزیزت را از خانه اخراج نمودی! پس وای به حال من!
 
**************
جورج به آرامي از پياده رويي که هميشه در آن مرد نابينايي با پارچه اي در مقابلش در حال فلوت زدن بود، عبور مي کرد. جورج بدنبال سکه اي در جيبهايش گشت تا به آن مرد کمک کند. اما هيچ پولي پيدا نکرد.
نگاهي به مرد فلوتزن انداخت. عينک آفتابي خود را از جيبش در آورد و پارچه اي در مقابلش روي زمين انداخت و در کنار مرد فلوتزن شروع کرد به رقصيدن.
عابر ديگري وقتي او را ديد، سکه اي روي پارچه جورج انداخت. جورج با خوشحالي سکه را برداشت، عينک را از چشمانش درآورد و پس از آنکه سکه را روي پارچه مرد فلوت زن گذاشت، از آنجا دور شد...

یه تیکه حرف

روباهی بامدادان به سایه خود نگاهی انداخت و گفت:" امروز

ناهار ، یک شترمی خورم." و سراسر صبح را در پی شتر گشت

، اما در نیمروز باز سایه خودش رادید و گفت :

" یک موش کافی ست."

الفبای زندگی

  الفبای زندگی

A – Accept : پذيرا باشيد: ديگران را همانگونه که هستندبپذيريد ، حتي اگر برايتان مشکل باشد که عقايد ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنيد

. B - Break away : خودتان را جدا سازيد: خود را از تمام چيزهاييکه مانع رسيدن شما به اهدافتان مي شود جدا سازيد


. C - Creat : خلق کنيد : خانواده اي از دوستان و آشنايانتان تشکيل دهيد و با آنها اميدها ، آرزوها، ناراحتي ها و شادي هايتان را شريک شويد


. D – Decide : تصميم بگيريد: تصميم بگيريد که در زندگي موفق باشيد . در آن صورت شادي راهش را به طرفشما پيدا مي کند و اتفاقات خوشايند و دلپذيري براي شما رخ خواهد داد


. E - Explore : کاوشگر باشيد : جستجو و آزمايش کنيد . دنيا چيزهاي زيادي برايارائه کردن دارد و شما هم قادريد چيزهاي زيادي را ارائه دهيد. هر زمان که کار جديدي را آزمايش مي کنيد خودتان را بيشتر مي شناسيد


. F - Forgive : ببخشيد : ببخشيد و فراموش کنيد . کينه فقط بارتان را سنگين تر مي کند والهام بخش ناخوشايندي است. از بالا به موضوع نگاه کنيد و به خاطر داشته باشيد که هر کسي امکان دارد اشتباه کند


. G - Grow : رشد کنيد: عادات واحساسات نادرست خود را ترک کنيد تا نتوانند مانع و سد راه شما براي رسيدن به اهدافتان شوند


. H – Hope : اميدوار باشيد: به بهترين چيزها اميد داشتهباشيد و هرگز فراموش نکنيد که هر چيزي امکان پذير است ، البته اگر در کارهايتان پشتکار داشته باشيد و از خدا کمک بخواهيد


. I - Ignore : ناديده بگيريد: امواج منفي را ناديده بگيريد . روي اهدافتان تمرکز کنيد و موفقيتهاي گذشته را بخاطر بسپاريد . پيروزي هاي گذشته نشانه و رابطي براي موفقيت هاي آينده هستند


. J – Journey : سفر کنيد: به جاهاي جديد سر بزنيد و بافکر روشن ، امکانات جديد را آزمايش کنيد . سعي کنيد هر روز چيزهاي جديدي را بياموزيد ، بدين صورت رشد خواهيد کرد و احساس زنده بودن مي کنيد


. K – Know : بدانيد: بدانيد که هر مساله اي هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد درنهايت حل خواهد شد . همان طور که گرماي مطبوع و دلپذير بهار پس از سرماي طاقت فرساي زمستان مي آيد.


L – Love : دوست بداريد : اجازه دهيد که عشق به جاي نفرت ، قلبتان راپر کند. زماني که نفرت در قلب شما ساکن است هيچ فضاي خالي براي عشق وجود ندارد ، اما موقعي که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختي و شادي در وجودتان قرار دارد


. M – Manage : مدير باشيد: بر زمان مديريت داشته باشيد، تا استرس و نگراني کمتري شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث مي شود که روي موضوعات مهم بهتر تمرکز کنيد


. N - Notice : توجه کنيد: هرگزافراد فقير ، نااميد ، رنج کشيده و ضعيف را ناديده نگيريد و هر نوع کمکي را که قادريد به اين افراد ارائه دهيد از آنان دريغ نکنيد


. O -Open : باز کنيد: چشم هايتان را باز کنيد و به تمام زيباييهايي که در اطرافتان وجوددارد نگاه کنيد ، حتي در سخت ترين و بدترين شرايط ، چيزهاي زيادي براي سپاسگزاري وجود دارد


. P –Play : بازي و تفريح کنيد: فراموش نکنيد که درزندگيتان تفريح و سرگرمي داشته باشيد . بدانيد که موفقيت بدون شادي و لذت هاي مشروع ، مفهومي ندارد


. Q – Question : سوال کنيد: چيزهايي را که نميدانيد بپرسيد ، زيرا که شما براي ياد گرفتن به اين کره خاکي آمده ايد


. R – Relax : آرامش داشته باشيد: اجازه ندهيد که نگراني و استرس بر زندگي شماحاکم شود و به ياد داشته باشيد که همه چيز در نهايت درست خواهد شد.


S – Share : سهيم شويد: استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائيهايتانرا با ديگران تقسيم کنيد ، زيرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمي گردد


. T – Try : تلاش کنيد: حتي زماني که روياهايتان غير ممکن به نظر مي رسندتلاشتان را بکنيد . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره مي شويد


. U – Use : استفاده کنيد : از استعدادها و توانايي ها يتان به عنوان بهترينهديه استفاده کنيد . استعدادهايي که تلف شوند ارزشي ندارند. استفاده صحيح از استعدادها و تواناييهايتان براي شما پاداش هاي غيرمنتظره اي به دنبال دارد


. V – Value : احترام بگذاريد: براي دوستان و اقوامي که شما را حمايتو تشويق کرده اند ، ارزش قايل شويد و هر کاري که از دستتان بر مي آيد براي آنها انجام دهيد


. X – X-Ray : اشعه ايکس: با دقت و شبيه اشعه ايکس به قلبهاي انسانهاي اطراف خود بنگريد در نتيجه شما زيبايي و خوبي را در قلب آنها خواهيد ديد


. Y – Yield : اجازه دهيد: اجازه دهيد که صداقت و درستکاري واردزندگيتان شود. اگر شما در راه درستي حرکت کنيد در انتها خوشبختي را خواهيد يافت


. Z – Zoom : تمرکز کنيد: زماني که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کردهاست ، به جاهاي شاد برويد . اجازه ندهيد که تلخي ها مانع رسيدن شما به اهدافتان شود. در عوض روي توانايي ها ، روياها و فردايي روشن تمرکز کنيد.

40 توصیه برای لذت از زندگی

۱- به تماشاي غروب آفتاب بنشينيد.
2- بيشتر بخنديد.
3- کمتر گله کنيد.
4- با تلفن کردن به يک دوست قديمي، او را غافلگير کنيد.
5- هديه هايي که گرفته ايد را بيرون بياوريد و تماشا کنيد. شايد برايتان قابل استفاده باشند.
6- دعا کنيد.
7- در داخل آسانسور با آدمها صحبت کنيد.
8- هر از گاهي نفس عميق بکشيد.
9- لذت عطسه کردن را حس کنيد.
10- قدر اين که پايتان نشکسته است را بدانيد.
11- زير دوش آواز بخوانيد.
12- با بقيه فرق داشته باشيد.
13- کفشهايتان را عوضي پايتان کنيد و به خودتان بخنديد.
14- به دنياي بالاي سرتان خيره شويد.
15- با حيوانات بازي کنيد.
16- کارهاي برنامه ريزي نشده انجام دهيد. براي انجام آن در همين آخر هفته برنامه ريزي کنيد!
17- براي کاري برنامه ريزي کنيد و آن را درست طبق برنامه انجام دهيد. البته کار مشکلي است!
18- از تناقضات لذت ببريد.
19- دستان خود را در آسمان تکان دهيد.
20- در حوض يا استخري که ماهي دارد شنا کنيد، کنار آنها.
21- از درخت بالا برويد.
22- در حال رفتن به کلاس، يکبار دور خودتان بچرخيد.
23- به ديگران بگوئيد که خوشگل شده اند.
24- مجموعه اي از يک چيز (تمبر، برگ، سنگ، جغد، …) براي خودتان جمع آوري کنيد.
25- هر وقت که امکانش وجود داشت پابرهنه راه برويد.
26- آدم برفي يا خانه ماسه اي بسازيد.
27- بدون آن که مقصد خاصي داشته باشيد پياده روي کنيد.
28- وقتي تمام امتحاناتتان تمام شد، براي خودتان يک بستني بخريد و با لذت بخوريد.
29- جلوي آينه شکلک در بياوريد و خودتان را سرگرم کنيد.
30- فقط نشنويد، سعي کنيد گوش کنيد.
31- رنگهاي اصلي را بشناسيد و از آنها لذت ببريد.
32- وقتي از خواب بيدار مي شويد، زنده بودنتان را حس کنيد.
33- زير باران راه برويد.
34- تا جايي که مي توانيد بالا بپريد.
35- برقصيد. حتي در تختخواب.
36- کمتر حرف بزنيد و بيشتر بگوئيد.
37- قبل از آن که مجبور به رژيم گرفتن بشويد، حرکات ورزشي انجام دهيد.
38- بازي شطرنج را ياد بگيريد.
39- کنار رودخانه يا دريا بنشينيد و در سکوت به صداي آب گوش کنيد.
40- هرگز شوخ طبعي خود را از دست ندهيد.

افسانه استرالیایی

يک افسانه استراليايي داستان شمني را مي گويد, که در سفري به همراه سه خواهرش به مشهورترين جنگجوي زمان برخورد.
جنگجو گفت: مي خواهم با يکي از اين دختران زيبا ازدواج کنم.
شمن گفت: اگر يکي از آن ها ازدواج کند, آن دوتاي ديگر رنج مي برند. من به دنبال قبيله اي مي گردم که مردانش بتوانند سه زن بگيرند سال ها قاره استراليا را پيمودند, بي آنکه چنين قبيله اي را بيابند.
هنگامي که پير شدند و خسته از راهپيمايي ماندند يکي از خواهر ها گفت: دست کم يکي از ما مي توانست شاد باشد.
شمن گفت: من اشتباه مي کردم, اما حالا ديگر خيلي دير شده است.و سه خواهرش را به سنگ تبديل کرد, تا هر کس از آنجا مي گذرد, بفهمد که شادي يک نفر, نبايد به معناي غمگين شدن ديگران باشد.

راهنمای کتاب خواندن

اصولاً كتاب ها را مى شود به دو دسته كلى تقسيم كرد:
۱. كتاب هاى درسى
اين كتاب ها، تنها كتاب هايى هستند كه همه صفحات آنها خوانده مى شوند. چون شما هرچقدر هم كه تنبل باشيد بالاخره شب امتحان يك مقدارى به بيمارى عذاب وجدان دچار مى شويد و به همين خاطر مجبور مى شويد نگاهى به صفحات آنها بيندازيد. اما از طرف ديگر اينها تنها كتاب هايى هستند كه بعد از خواندن شان احتمالاً ديگر به درد لاى جرز ديوار هم نمى خورند، ولى تجربه ثابت كرده كه آخرين چهارشنبه سال كه سر مى رسد اين كتاب ها براى خودشان احتمالاً ديگر اهميتى پيدا مى كنند كه نگو! درضمن يك عده آدم بيكار ديگر هم هستند كه كتاب هايى مى نويسند با عنوان كتاب هاى كمك درسى. كاربرد اين كتاب ها هم فقط حدود چهار، پنج ماه مانده به كنكور است و پس از آن باز بايد تا آخرين چهارشنبه سال صبر كنيد تا از خجالت شان درآييد.
۲. كتاب هاى غيردرسى
اين كتاب ها خودشان به دسته هاى متعددى تقسيم مى شوند اما نكته اينجاست كه خواندن اين كتاب ها براى خوانندگان شان كلى كلاس دارد و مثلاً در تلويزيون هى مى پرسند كه شما چه قدر مطالعه غيردرسى داريد و اگر نداريد چرا؟! اما وقتى كه اين كتاب ها را دست مى گيريد و شروع مى كنيد به خواندن شان همه چپ چپ نگاه تان مى كنند و با خودشان فكر مى كنند كه باز داريد درس را مى پيچانيد! خلاصه كه خواندن كتاب هاى غيردرسى از هر نظر كار سختى ست.
اين كتاب ها گونه هاى متفاوتى دارند؛
الف. كتاب هاى علمى - تخيلى:
تقريباً نود درصد اين كتاب هاى علمى - تخيلى رو يه نويسنده بيكار فرانسوى به اسم ژول ورن نوشته! توى همه داستان هاش هم معمولاً يه اختراع عجيب و غريب ثبت مى كنه. از همه جالب تر اينه كه توى مقدمه همه كتاب هاش نوشته شده وقتى ژول ورن اين داستانو مى نوشت كه خبرى از اين اختراعات نبود و اينا همش ساخته ذهن خلاق آقاى ورنه! معمولاً مخترعين شكست خورده و ضايع شده عاشق اين جور كتاب ها هستند يا اينكه خودشون مى شينن به نوشتن اين جور داستان هاى خالى بندى. مثلاً تا دلتون بخواد داستان در مورد نامرئى شدن و سفر به آينده نوشته شده.
ب. كتاب هاى تاريخى:
اين دسته كتاب ها خودشون به دو دسته ديگه تقسيم مى شن؛ كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه كرده و كتاب هايى كه ذبيح الله منصورى ترجمه نكرده. آخه ماجرا اينه كه عده اى درباره اش مى گفتن عادت داشته از يه برگ كاغذ كه براى ترجمه بهش مى دادن، يه كتاب دويست صفحه اى دربياره و به خاطر همين بيشتر از اينكه داستان هاش براساس اتفاقات تاريخى باشه، ناشى از خيال پردازى هاش بود. اما همين خيال پردازى ها كلى طرفدار داره و هنوز هم كه هنوزه كتاب هاش چاپ مى شه. مثلاً از هر ده نفرى كه تو خيابون مى بينين، ۹ تاشون «سينوهه» رو خوندن و اون يكى هم وسط هاشه و هنوز كتابو تموم نكرده.
ج. كتاب هاى مخصوص كودكان.........................

بخوانید ادامه را در ادامه مطلب

ادامه نوشته

اولین روز کاری یک کارمند

مردي به استخدام يك شركت بزرگ چندمليتي درآمد.

در اولين روز كار خود، با كافه تريا تماس گرفت و گفت:

” يك فنجان قهوه براي من بياوريد.”

صدايي از آن طرف پاسخ داد:

” شماره داخلي را اشتباه گرفته اي. مي داني تو با كي داري حرف مي زني ؟”

كارمند تازه وارد گفت: ” نه ”

صداي آن طرف گفت:

“من مدير اجرايي شركت هستم، احمق”

مرد تازه وارد با لحني حق به جانب گفت:

” و تو ميداني با كي حرف ميزني بي چاره.”

مدير اجرايي گفت: ” نه ”

كارمند تازه وارد گفت: «خوبه» و سريع گوشي را گذاشت.

شیطان و مرد نمازگزار

مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در خانه خدا (مسجد) بخواند.

لباس پوشید و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، مرد زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد،

خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.

مرد لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی خانه خدا شد. در راه به مسجد و

در همان نقطه مجدداً زمین خورد!

او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش

را عوض کرد و راهی خانه خدا شد.

در راه به مسجد، با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید.

مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))،

از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.

مرد اول از او بطور فراوان تشکر می کند و هر دو راهشان را به طرف مسجد

ادامه می دهند. همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست

در خواست می کند تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.

مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری می کند.

مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار می کند و مجدداً همان جواب را می شنود.

مرد اول سوال می کند که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند.

مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.)) مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد.

شیطان در ادامه توضیح می دهد:

((من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم.))

وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به راهمان به مسجد برگشتید،

خدا همه گناهان شما را بخشید. من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم

و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه بیشتر به راه مسجد برگشتید.

به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر

باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید.

بنا براین، من سالم رسیدن شما را به خانه خدا (مسجد) مطمئن ساختم.

دوستی

دوستی

 

جنگ جهاني اول مثل بيماري وحشتناکي ، تمام دنيا رو گرفته بود.

يکي از سربازان به محض اين که ديد دوست تمام دوران زندگي اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است از مافوقش اجازه خواست تا براي نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت : اگر بخواهي مي تواني بروي ، اما هيچ فکر کردي اين کار ارزشش را دارد يا نه ؟ دوستت احتمالا مرده و ممکن است تو حتي زندگي خودت را هم به خطر بيندازي !

حرف هاي مافوق ،اثري نداشت ،سرباز به نجات دوستش رفت .

به شکل معجزه آسايي توانست به دوستش برسد ، او را روي شانه هايش کشيد و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازي را که در باتلاق افتاده بود معاينه کرد وبا مهرباني و دلسوزي به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، دوستت مرده !

خود تو هم زخم هاي عميق و مرگباري برداشتي !

سرباز در جواب گفت : قربان ارزشش را داشت .

-منظورت چيه که ارزشش را داشت !؟ مي شه بگي ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زماني که به او رسيدم هنوز زنده بود ، من از شنيدن چيزي که او گفت احساس رضايت قلبي مي کنم .

اون گفت : " جيم .... من مي دونستم که تو به کمک من مي آيي ......

جملات ناب

باز هم جملاتی که هر کدام دنیایی از حرفند

اگر سحر رااز زندگي عاشقان برداريم بقيه آن درظلمات ناپديد مي شود

 

مرگ چیزی را دگرگون نمی کند،مگر نقابهای پوشاننده ی چهره ما را

 

درهای وحی بسته شده است،ولی درهای معجزات الهی ونیز الهامات روحی والهی بسته نشده است

روح درونی خودرا زیبا کنید،تاشخصیت درونی و بیرونی شما یکی شود

 

نیایش چیست مگر فراکشیدن خودتان در اثیر زنده؟

 

خداونددردل شما فروزانه ای نهاده است که با زیبایی ودانش فروزان می گردد.گناه است که آنرا خاموش ساخته و زیر خاکسترها دفن میکند

 

عشق آن آتش شوق الهي است كه ماسوي الله را مي سوزاند و نابود مي گرداند

عشق آن مغناطيس روحاني لطيف و حساس است به جانب زيبايي و كمال

عشق حكومت الهي بر مملكت نفس انساني به سبب جلوه گريهاي انوار الهي

 

شب پناه انبياست و خلوتگاه اولياست . شب ، خزينه اسرار است و سفينه ابرار است

 

آن كس كه راز خود را پنهان دارد ، اختيار آن دردست اوست

 

كسي را كه شكيبايي نجات ندهد، بي تابي او را هلاك مي گرداند

 

هرگز ناتوان نبوده ام جز در برابر کسی که از من پرسيد:تو کيستی؟

 

اگر به غايت چيزی رسی که بايد بشناسی.به آستانه چيزی رسيده ای که بايد دريابی

 .................................

ادامه نوشته

چند جمله کوتاه خواندنی

چند جمله کوتاه خواندنی

برایت دعا می کنم تا خدا از تو بگیرد هر آنچه که خدا را از تو می گیرد. (دکتر علی شریعتی)

وقتی خدا بخواهد برای شما هدیه ای بفرستد ، آن را در مشکلی می پیچد ،  هر چه مشکل بزرگتر باشد  هدیه هم بزرگتر است

صبر کردن دردناک است ، و فراموش کردن دردناکتر ، ولی از این دو دردناک تر این است که ندانی باید صبر کنی یا فراموش . . .

نامم را پدرم انتخاب کرد، نام خانوادگي ام را يکي از اجدادم! ديگر بس است! راهم را خودم انتخاب خواهم کرد. ... استادشهید ، دکتر علی شريعتي

معلمی را ستایش می کنم که اندیشیدن را به من بیاموزد . نه اندیشه ها را .   -   استاد مرتضی مطهری

آرام باش ،توكل كن،تفكر كن،آستين ها را بالا بزن آنگاه دستان خداوند را ميبيني كه زودتر از تو دست به كار شده اند. !

يکي قشنگيه منظره رو ميبينه ، يکي کثيفيه پنجره . اين تويي که تصميم ميگيري چي ببيني اميدوارم هميشه قشنگ ببيني حتي از يک پنجره کثيف

پوچ ترين کلمه((طمع)) است...آن را بکش. سازنده ترين کلمه((صبر)) است...براي داشتنش دعا کن. روشن ترين کلمه((اميد)) است...به آن اميدوار باش. ضعيف ترين کلمه((حسرت)) است...آن را نخور. تواناترين کلمه((دانش)) است...آن را فرا گير. محکم ترين کلمه ((پشتکار)) است...آن را داشته باش. سمي ترين کلمه((شانس)) است...به اميد آن نباش. لطيف ترين کلمه((لبخند)) است...آن را حفظ کن

سه پرسش سقراط

روزی فیلسوف بزرگی که ازآشنایان سقراط بود،باهیجان نزد او آمد و گفت: سقراط میدانی راجع به یکی ازشاگردانت چه شنیده ام؟ سقراط پاسخ داد:لحظه ای صبرکن، قبل ازاینکه به من چیزی بگویی ازتومی خواهم . آزمون کوچکی راکه نامش سه پرسش است پاسخ دهی. مردپرسید:سه پرسش؟
سقراط گفت:بله درست است.
قبل ازاینکه راجع به شاگردم بامن صحبت کنی،لحظه ای آنچه راکه قصدگفتنش راداری امتحان کنیم.

اولین پرسش حقیقت است.
کاملا مطمئنی که آنچه راکه می خواهی به من بگویی حقیقت دارد؟

مردجواب داد:نه،فقط درموردش شنیده ام.
سقراط گفت:بسیارخوب،پس واقعا نمیدانی که خبردرست است یا نادرست.

حالابیاپرسش دوم رابگویم،
آنچه راکه درمورد شاگردم می خواهی به من بگویی خبرخوبی است؟


مردپاسخ داد:نه ، برعکس…
سقراط ادامه داد:پس می خواهی خبری بد درمورد شاگردم که حتی درموردآن مطمئن هم نیستی بگویی؟
مردکمی دستپاچه شد و شانه بالا انداخت.
سقراط ادامه داد:

و اما پرسش سوم سودمندبودن است.
آن چه راکه می خواهی درمورد شاگردم به من بگویی، برایم سودمند است؟

مردپاسخ داد: نه،واقعا…
سقراط نتیجه گیری کرد:اگرمی خواهی به من چیزی رابگویی که نه حقیقت دارد و نه خوب است ونه حتی سودمند است ،پس چرا اصلا آن را به من می گویی؟

شعر کودک آفریقایی

اين شعر کانديداي شعر برگزيده سال 2005 شده. توسط يک بچه آفريقايي نوشته شده با استدلال جالبى:

 thought
"When I born, I Black, When I grow up, I Black, When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black , When I sick, I Black, And when I die, I still black ...
And you White fellow , When you born, you pink, When you grow up, you White , When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue , When you scared, you yellow, When you sick, you Green , And when you die, you Gray ...
And you call me colored
.....؟!!

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، من هنوز سياهم... و تو، رفيق سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي... و تو به من ميگي رنگين پوست..؟!


رنج

سخنان بزرگان در مورد رنج

این را بدان که همیشه لذتهایمان آبستن درد و رنج، و رنجهایمان باردار راحتی و آرامش است

**************

شدائد و الام ،هوش انسان را تیز ترو محصول خیزترمی سازد.
گوته می گوید :«طوفانهای حوادث ،اخلاق و روحیات را تقویت می کند.»
پدرو مادرانی که مراقبند ،فرزندان انها در کشمکش حوادث و مصائب واقع نشوند وانها را لوس وننر بار می اورند سخت در اشتباهند. این بچ ه ها درطوفان حوادث بسان درخت بید درلب جویبار به هر بادی می لرزد و در گردباد حوادث مانند پر کاهی از این سو یه ان سو پرتاب می شوند.افراد بلا د یده و زجر کسیده مانند صخره ها و کوههای محکمی هستند که هیچ عاملی قدرت انفجار ان راندارد .سیل همیشه در سرزمینهای نرم اثر می گذارد و دردل ان جای می گیرد .ولی در سرزمینهای سخت و سنگلاخ اثر شومی از خود نمی گذارد.سیل حوادث روزگار نیز درباره ی افراد خشن و سخت و قوی بی اثر است ولی افراد ناتوان را از پای درمی اورد.
مصائب برای انسان یک اندوخته ی عملی زندگی است.ودراینده وسیله ی ترقی و پایه ی تعالی او می گردد و بر اثر تجارب زیاری که از مشکلات به دست می اورد ،همواره سختیهارا به نفع خویش تمام می کندواز انجا که کوه مصائب را زیر پا گذارده ،در مسیر زندگی مشکلات مانع پیشرفت او نمی شود وهرگاه مصائب کانند تگرگ ببارد،انها را با اغوش باز استقبال نموده و بر چهره ی انها می خندد.

************************

نیچه می گوید:
ترا به قدری دوست دارم که رنج و اشفتگی وسرشکستگی برایت ارزومی کنم،به تو رحم نمی کنم چون ترا دوست می دارم میدانی چرا؟زیرا ارزو دارم که نیروهای خفته ی تو بیدار گردد تادر شدائد روزگار با روحی مسلح پایدار باشی.

********************

مولانا:
(پذیرش قانون رنج در جهانSmile
گر گریزی برامید راحتی
زان طرف هم پیشتاید افتی
هیچ کنجی بی دردوالام نیست
جز خلوت گاه حق ارام نیست
کنج زندان جهان ناگریز
نیست بی پامزدو بی دقّل احصیر(کنایه از تکلیف و رحمت)
بنده می نالید به حق ازدرد ونیش
صد شکایت می کند ازرنج خویش
حق همی گوید که:اخر رنج و درد
مر تورا لابه کنان و راست کرد
زین سبب بر انبیا رنج و شکست
از همه خلق جهان افزون تر است
تا زجانها جان شان شد زفت تر
که ندیدند ان بلا قوم دگر
هرکه رنجی دیده گنجی شد پدید
هرکه حدّی (تلاش)کرد،درجدّی(بهره) رسید
(درهررنجی خیری نهفته است
بچه می لرزد ازان نیش حجام
مادر مشفق دران غم،شاد کام
نیم جان بستاند و صدجان دهد
انکه دروهمت نیاید ،ان دهد

****************

الماس کربنی است که تحت فشاربه این زیبایی و گران قیمتی تبدیل می شود ...
فشارهای زندگی را تحمل کن تا ارزشمند شوی

تصویر

کاریکاتور

هرگز تسلیم نشوید

                                       هرگز تسلیم نشوید

روانشناسی مرگ

با  داغ عزیزان چه کنیم

هر از چند گاهي خبر فوت يكي از بستگان ، دوستان و نزديكانمان خواب غفلت را از سرمان مي پراند. و اگر آن عزيز از دست رفته يكي از افراد خانواده ما باشد به ويژه همسر، مي تواند ، شوك شديدي نيز بر ما وارد كند.

در حوزه روانشناسي ، فشارهاي رواني و مشكلات به دسته هاي مختلف تقسيم مي شوند كه در بعضي مواقع آدمي با استفاده از توان و استعداد خود يا ديگري ، مي تواند آنها را حل كرده يا تغيير دهد و بعضي مسائل نيز هست كه صرفاً بايد آنها را تحمل كرد.

اما  مرگ از مقوله دوم است. يعني ما نمي توانيم آن را حذف كنيم. بهتر است بگوئيم كه سهم هر كس از مرگ عادلانه بوده و سهم هيچ كس ضايع نمي شود. خيلي چيزها، و اتفاقات، ممكن است كه نصيب ما نشود ، ولي آسوده خاطر بايد بود كه حتي اگر سرمان شلوغ باشد و نتوانيم به مرگ فكر كنيم يا براي آن برنامه ريزي كنيم ، بازهم سهم و نوبتمان در دفتر حي قيوم محفوظ است. پس مي توان گفت كه مرگ حتمي است و چون به « وجود» ما مربوط مي شود ، اساسي و بيشتر اوقات تنش زاست.

با مسئله مرگ خود و عزيزانمان چگونه كنار بياييم؟!

1 – به جاي اينكه همواره از اساسي ترين مسئله زندگيمان فرار كنيم ، يا خود را به فراموشي بزنيم يا خود را به چيز ديگري سرگرم كنيم. بهتر آن است كه در طول زندگي حداقل يكبار صميمانه با آن روبرو شويم و تكليف خود را با آن روشن سازيم. اگر از نظر محتوايي به مرگ نمي انديشيم ، و براي زندگي برنامه نمي ريزيم ، حداقل در مورد چگونگي برخورد خودمان و بستگانمان  با مرگ برنامه ريزي كنيم.

2 -  در آموزه هاي ديني درمورد نوشتن وصيت نامه ، ياد مرگ ، گذر به قبرستان و .... بارها شنيده ايم. حالا بيائيم با همسر و فرزندان، برادر و خواهر و والدين خود برنامه مرگ خود و ساير افراد خانواده را مرور كنيم. بايد مطمئن باشيم كه مي توانيم در اين خصوص، برنامه بريزيم ، چون فقط و فقط يك مجهول داريم و ما بقي مسائل معلوم و آشكار است. و آن مجهول نيز نوبت مرگ ما در رابطه با ديگر عزيزانمان هست. ( كه البته زياد هم مهم نيست) . مهم اين است كه مسئله مرگ قوي و واضح وجود دارد و آماده برنامه ريزي هست.

3 – از آنجا كه اغلب اوقات به هنگام پيشامد مرگ عزيزان، به علت هيجانات شديد ، و تالمات روحي تصميم گيري مشكل است ، گنجاندن بعضي موارد در برنامه ريزي مرگ  خود يا عزيزانمان ضروري است.

الف) چون معمولا مرگ از ما اجازه حضور نمي گيرد تا به مانند عروسي ، تدارك ببينم . لذا بهتر است مبلغي براي چنين مراسمي در نظر بگيريم.

ب)  تكليف بدهي ، دفتر چه هاي قسط ، سرمايه گذاريها، ديون ، اموال منقول و غير منقول را روشن سازيم و به جاي بازماندگان خودمان براي خودمان حلاليت هاي لازم را بطلبيم.

ج ) كيفيت مراسم ها ، خيرات ها ، نوع سخنراني ، مداح ها ، مسائل مربوط به تهيه قبر و ... را مشخص كنيم. بهتر است متني كه حاصل تجربه ما در زندگي هست را تهيه كنيم تا سخنران از زبان ما براي مستمعين قرائت كند.( به عنوان قسمتي از وصيت نامه)

د ) نحوه اطلاع رساني به دوستان را در برنامه بگنجانيم ، اگر خودمان سليقه خوبي داريم مي توانيم حداقل در مورد خودمان اعلاميه ترحيم تهيه و جاي تاريخ آن را خالي بگذاريم(‌ بهتر است از جملاتي مانند « مرگ زود هنگام » ، « مرگ نا بهنگام» و يا « مرگ ناگهاني» در اعلاميه ترحيم استفاده نكنيم، چون ممكن است امر بر ما مشتبه شود و فكر كنيم كه مرگ زمان خاصي دارد.)

هـ ) از آنجا كه به هنگام داغ عزيزانمان ، برون ريزي هيجانات و غمها اجتناب ناپذير است، در مورد كيفيت گريه كردن و يا  نحوه سرو صدا كردن و بي تابي ، از هم اكنون ،فكري كنيم.  

5 – خيلي خود را موظف به گفتن يك امر محال نكنيم. مثلاً به هنگام صحبت در مورد مرگ، بسيار شنيده مي شود كه از جمله « خدا نكنه» استفاده مي شود. البته افراد منطقي تر اين جمله را عقلاني تر مي گويند . بدين صورت:« بعد از صد سال يا دويست سال ...» يا اينكه « اگر يك روزي مرگ فرا رسيد» . كه اين هم اگرچه از جمله« خدا نكنه » بهتر است، ‌ولي بازهم هيچ كس حتي خدا يك چنين قولي را مبني بر زندگي طولاني به ما نداده است. لذا بهتر است از ادبيات روان تري در رابطه با مرگ استفاده كنيم.

شايد با خواندن متن بالا تا اينجا كمي تعجب كنيم ، و فكر كنيم  اين حرفها كمي يا حتي خيلي غير منطقي است. ولي با خواندن مطلب ذيل شايد تا اندازه اي بتوانيم ، نوع ديگر ديدن و انديشيدن را نيز تجربه كنيم.

از نظر روانشناختي وقتي مرگ عزيزانمان اتفاق مي افتد ، 4 مرحله متوالي به ترتيب اتفاق مي افتد كه بايد از اين مراحل عبور كرد....................

ادامه نوشته

شیطان پرستی

شیطان پرستی

شيطان پرستي جديد يا شيطان پرستي فلسفي در سال 1966 توسط "آنتون لاوي" پايه گذاري شد.

"لاوي" در 11 آوريل 1930 در شيکاگو متولد شد. چندي بعد همراه خانواده اش به سانفرانسيسكو رفت و تا زمان مرگش در همان جا ساكن بود. وي شخصيتي بسيار ناسازگار داشت و در 17 سالگي مجبور به ترک مدرسه شد. وي که با گروه CIA آمريکا در ارتباط بود در سال 1950 در دايره جنايي پليس آمريکا به عنوان عکاس جنايي مشغول به کار شد که اين حرفه در روحيه وي بسيار تاثير گذار گذاشت.
لاوي در سال 1952 با کارول لسينگ ازدواج کرد و حاصل اين ازدواج دختري به نام "کلارا لاوي" بود. اما مدتي بعد عاشق و دلباخته زني به نام "داين هگارتي" شد و گرچه با اين زن ازدواج نکرد اما روابط نامشروع لاوي با وي به تولد دومن دخترش منجر شد.
لاوي در شب هاي جمعه محفلي به نام دايره اسرار آميز تشكيل داده بود  و به سخنراني هاي سري درباره نيروهاي اهريمني و امور رمزآميز و موضوعات‌ سـيـاهـي‌ مـانند خون‌آشام‌هـا، آدم‌هاي‌ گرگ‌صورت‌، شكنجه‌گري‌ و جنون‌ مي‌پرداخت‌. اين‌ نشست‌ها با استقبال‌ زيادي‌ روبه‌رو شد و در جريان اين نشست ها شخصي به وي پيشنهاد تاسيس آئيني جديد را داد. در پي آن در يكي از اين مجالس در 30 آوريل1966 لاوي با سري تراشيده در جمع حاضر شده و خود را بنيان گذار كليساي شيطان معرفي و کليساي شيطان پرستي را تاسيس و اظهارکرد: شيطان فرمانرواي کل زمين است.

در ايـن‌ كـلـيـسـا سه‌ نوع‌ مناسك‌ جادويي‌ به‌ خدمت‌ گـرفـته‌ مي‌شود: مناسك‌ جـنـسـي‌ براي‌ كمك‌ به‌ دستـيـابـي‌ بـه‌ سـرمستي‌ جـسـمـاني‌، مـنــاســك‌ نـرم‌كـننده‌ دل‌ها براي كمك‌ كردن‌ به‌ احساس‌ عـشق‌ و مـحـبت‌ بـه‌ ديـگـران‌ و مـنـاسك‌ مـنـهــدم‌كـنـنـده‌ بـراي‌ رهاشدن‌ از عصبانيت‌ و نفرت‌. در برخي‌ مراسم‌ از عناصر نمادين‌ مانند موسيقي‌ (آلاتي‌ مانند شيپور و سنج‌ و نيز آوازخــوانــي‌)، پـوشـش‌ خـاص ، شمع‌، پنتاگرام‌ (ستاره‌ پنج‌گوش)‌ و تصوير بي‌پوشش‌ جـنـس‌ مونث‌ بـهـره‌ مي‌گيـرنـد.

پــراسـتـفــاده‌تــريــن‌ و مـعـروف‌تـريـن‌ نـمـاد اين‌ گــــروه‌، "سـيگيل‌ بافومت"Sigil of Baphomet است كه‌ يك‌ مثلث‌ سروته‌ در يك‌ دايره‌ با كله‌ بز در وسط‌ مثلث‌ است‌. اين‌ نماد و نمادهاي‌ نزديك‌ به‌ اين‌ مدت‌هاي‌ مديدي‌ است‌ كه‌ در سنت‌ شيطاني‌ به‌ كار مي‌روند.

کليساي شيطان پرستي اولين سازماني بود که از لغت شيطان پرستي فلسفي استفاده کرد. در نظر شيطان پرستان فلسفي، محور و مرکزيت عالم هستي، خود انسان است، و بزرگ‌ترين آرزو و شرط رستگاري اين نوع از شيطان پرستان برتري و ترفيع ايشان نسبت به ديگران است.
شيطان پرستان فلسفي عموماً خدايي براي پرستش قائل نمي‌دانند و به زندگي غير مادي بعد از مرگ نيز عقيده‌اي ندارند. به هرحال زندگي اين گروه از شيطان پرستان عاري از روحيه مذهبي و معنويت نيز نيست. در نظر شيطان پرستان فلسفي، هر شخص خداي خودش است. آنها با تکيه بر عقايد انساني وابسته به دنيا، مطالب مربوط به فلسفه عقلاني را عبس مي‌شمارند و به آنها به ديد ترس مي نگرند.
انجيل شيطاني، آيين پرستش شيطان، گفت وگوهاي شيطان و دفترچه يادداشت شيطان از جمله آثار لاوي هستند.
لاوي همچنين در بسياري از فيلم‌هاي هاليوودي با موضوع شيطان و جادو به عنوان مشاور و بازيگر حضور داشت که از آن جمله مي توان به "نيايش برادر اهريمني من"، "باران شيطان" و "بچه رزماري" اشاره کرد.
سرانجام لاوي در اکتبر در تاريخ 29 اكتبر 1997 در بيمارستان سنت ماري سانفرانسيسكو بر اثر تورم ريه درگذشت که اين روز به هالووين نام گرفت. در تدفين شيطاني او جسدش سوزانده شد و خاكسترش با اين فرض كه قدرتي فوق‌العاده دارد بين وارثان وي تقسيم شد تا در آئين شيطان پرستي مورد استفاده قرار گيردAnkh  : سمبل باروری و شهوات در انسانها. روح شهوت قدرت این جمع زنان ومردان می باشد.
wastika or Sun Wheel (صلیب شکسته یا چرخ خورشید): یک علامت مذهبی باستانی است که سالها قبل از قدرت گرفتن هیتلر به کار میرفت.  این علامت در کتیبه های بودایی و مقبره های سلتی و یونانی استفاده شده است. در آیین پرستش خورشید، این علامت به نظر می رسد نشانه مسیر حرکت خورشید در آسمان باشد.
 
All Seeing Eye (چشمی که به همه جا می نگرد): آنها معتقدند که این چشم لوسیفر (شیطان) است و کسی که قدرت کنترل آن را دارد بر تمام دارایی ها حکومت می‌کند. این علامت در پیشگویی ها به کار میرود. جادوها ، نفرین ها ، کنترل های روحی و تمامی انحرافات تحت این علامت کار می‌کنند. این علامت روشنفکران است . به پول رایج ایالات متحده نگاهی بیندازید .این علامت اساس نظم نوین جهانی است.